جستار «زندگی و نویسندگی» از آرتور کریستال را در کتاب فقط روزهایی که می نویسم می خواندم. آن کلمه هایی که در سطرهای آن کتابِ خیلی خیلی کوچک جای گرفته، حجیم ترین روایت از تجربه ی زیسته ام بود. هر کلمه به دیواره های ذهن من می کشید و می...

بیا کنارم بنشین و به صدای مکرر برخورد بیل فلزی بر تپه ی شنی گوش کن. تو هم صدای شلیک هایی که از دوردست می آیند را می شنوی؟ می خواهم درباره ی داستانی حرف بزنم که صدای راوی و کلماتش را با هزاران انعکاس از درونم گذرانده ام و...

وقتی کار روی مجموعه ی اخیرم را آغاز کردم، هیچ قصدی برای برگزاری نمایشگاه نداشتم. هدفم صرفاً تمرین و آماده شدن برای مجموعه ای از نقاشی های رنگ وروغن بود. می خواستم با طراحی های سریع و ساده، ایده هایی را بیازمایم و مسیر بصری خودم را برای تابلوهای بزرگ...

سوگْ جشن بزرگداشت عشق بود. آن هایی که می توانستند سوگ واقعی را حس کنند خوش اقبال بودند که کسی را دوست داشته اند. تابستان ۱۴۰۳، در بخش تازه های نشر، چشمم به خبر انتشار کتابی از علی خدایی افتاد؛ مجموعه داستانی به نام شب بگردیم . عنوانش مرا جذب...

بعدازظهر تنبل و داغِ تعطیلی بود. داشتم بین دو اپلیکیشن، تردّد مجازی می کردم و بحث مفصلی را پیش می بردم که از ظهر در گروه های همکاران و آشنایان بالا گرفته بود. دوستم به من می خندید که: «ول کن حوصله داری؟! فکر می کنی این حر ف ها...

بر بالای اولین صفحه ی داستان با مداد علامت زده و یادداشت کرده بودم تا این سه شنبه که می آید، شش عصر سه شنبه که می رسد و پشت میز، مقابل گوشی که می نشینم تا درباره ی یکی از داستان های آلیس مونرو که نامش غرور است، برای...

روز اول فروردین امسال، پروانه اعتمادی؛ نقاشی از نسل طلایی نقاشان تالار قندریز، از دنیا رفت. در آن هیاهوی سال نو مثل خیلی خبرهای دیگر از کنار این خبر گذشتم، تا اینکه تابستان به نمایشگاه «به گزارش زنان» موزه ی هنرهای معاصر رفتم و آنجا نقاشی ای از آن نقاش...

فانی گیمز 1 آن قدر عصبانی ام کرده بود که فقط تماشای فیلم عشق 2 می توانست منصرفم کند تا پوست از کله ی هانکه نکَنم. اولین بار در یک روز تابستانی در بنیاد فارابی بود که عشق را دیدم. فیلم آرامی بود که طوفانی در خود پنهان داشت. یک...
