قول می دهم کار سختی نباشد، با چند کلیک ساده و تایپ چند کلمه می توانی نشانی اش را پیدا کنی. جست وجوی متوفی در سامانه بهشت زهرا. نشانی ساده ای روی صفحه ظاهر می شود، سه عدد: قطعه، ردیف و شماره. در این سال ها آدم های زیادی را...

هر جا نگاه می کنم، این روزها چشمم به آدم هایی می افتد که توی گوشی هایشان غرق شده اند؛ توی مترو، توی ماشین، توی صف نانوایی و حتی آقای سلمانی، سرِ نصف ونیمه را برای لحظاتی رها می کند، یک ویدیوی دودقیقه ای را در گوشی اش چک می...

اول چشم چپ شروع کرد و قطره اشکی چکاند و بعد راستی؛ برعکس همیشه. فکر کنم چون نزدیک تر به قلبم بود. اما بعد ترتیب را رعایت کردند و اشک ها یکی درمیان سرازیر شدند. انگار با هم کل کل داشتند؛ ول کن نبودند. گذاشتند تا برسم خانه، بعد دوتایی...

سنگ مزارش را با آب و گلاب تمیز می کنم و روی چهره ی آرام و خندانش دست می کشم؛ برق چشم هایش از روی تصویر سنگی هم پیداست. مادربزرگ دانه های تسبیح عنابی را بالا و پایین می کرد و ذکر می گفت، چین های صورتش تاب می خوردند...

آشنایی ام با خانمِ سایه در خوابگاه، به این مکان رازآلود و ذاتاً پناه، برمی گردد. از بدو ورودم باید مراقب شَروشورِ او می بودم. «طبقه ی چهارم یه سایه هست. زیاد سمتش آفتابی نشو!» این را مسئول پذیرش، بعد از اینکه کاغذ قوانین را دستم داد، آرام و درگوشی...

همین که آب گرم می شود و زیر دوش می روم، یادم می افتد شامپو تمام شده است. نگاهم به شامپوی هلویی رنگی می افتد که بالای سکو جا خوش کرده است. مادربزرگم اجازه نمی داد به آن دست بزنم. شامپوهای کوچک هتل هایی را که رفته بود، نگه می...
حالا دیگر هر وقت توپ فوتبال یا زمین چمن می بینم، صدای موج دریا را می شنوم یا هوای صبح زود شمال را تصور می کنم، جلیل باقری را می بینم. انگارنه انگار که مرده باشد. نه. او از جنس مردن نبود. گاهی که دلتنگش می شوم، چشم هایم را...

دو شب پیش از آنکه از مراسم یادبود پروین خانم - یا به قول دختر بزرگش، پر خانم - در کتابخانه ی ایرانیان مونترال باخبر شوم، خوابش را دیدم. آن موقع هنوز نمی دانستم که صبح روز بعد از دیدن این خواب، او برای همیشه از آن تخت کوچک و...
