روز هجدهم آگوست، یعنی دوازده روز پس از انفجار بمب، پدر کلاین زورگه در حالی که چمدانِ پاپیه ماشه ی خود را در دست داشت، پیاده از محل اقامت کشیش های جوان به سمت هیروشیما به راه افتاد. کم کم داشت فکر می کرد این کیف، که اشیای قیمتی اش...

اوایل عصرِ روزی که بمب منفجر شد قایق موتوری نیروی دریایی ژاپن به آرامی در امتداد هر هفت رود هیروشیما بالا و پایین می رفت. این قایق در جاهای مختلفی توقف می کرد تا اعلامیه ای را به گوش همه برساند. در کرانه های ماسه ای شلوغی که صدها مجروح...

درست پس از وقوع انفجار، کشیش تانی موتوی سراسیمه از عمارت ماتسویی بیرون دوید. همان طور که بهت زده به سربازان خون آلود در نزدیکی ورودی سنگری که حفر می کردند خیره شده بود، دلسوزانه به سمت پیرزنی رفت که حیرت زده راه می فت. با دست چپ سرش را...

در تاریخ بشر، لحظاتی وجود دارند که زمان را به دو بخش تقسیم می کنند: پیش از واقعه و پس از آن. ششم آگوست ۱۹۴۵، برای ساکنان شهر هیروشیما چنین لحظه ای بود؛ روزی که خورشیدی مصنوعی در آسمان این شهر طلوع کرد تا سایه ای سیاه بر تمدن بشری...

پنج ساله بودم که با مفهومی تحت عنوان شغل آشنا شدم. حالا که سی و چند ساله ام فکر می کنم پنج سالگی خیلی برای مواجهه با چنین مفهوم جدی و بزرگی زود بود. بعدها زمانی که مدرسه راهنمایی می رفتم عضو یک گروه چهارنفره شده بودم که اوقات بیکاری...

خواب می بینم. خواب یک چرخ و فلک بزرگ. از دل آسمان به زمین می آید. ابتدایش معلوم نیست. هوا مه آلود و سرد است. اولین کابینش که به زمین می رسد جنازه ای روی آن خوابیده. وحشت می کنم. از خواب می پرم. چند ماه پیش داستانی نوشتم درمورد...

هفته ی اول جنگ بود؛ جز در مواقع ضروری از خانه بیرون نمی رفتیم. روزی برای کاری راهی غرب تهران شدیم. در مسیر برگشت متوجه شدم امین خروجی چمران ـ جنوب (مسیر خانه) را رد کرد و همچنان به سمت شرق در حال راندن است. آن روزها هوش و حواسمان...

صبح زود است، ذهنم بیدار است، اما چشم ها هنوز بسته اند. گوشم را در جست وجوی صداهای صبحگاهی خانه تیز می کنم، ولی صدایی نیست. مگر چقدر زود است که مامان هنوز بیدار نشده و تلویزیون کوچک و پرسروصدای آشپزخانه را روشن نکرده؟ می چرخم به سمت در اتاق...
